القاضي سعيد القمي
28
شرح الاربعين
قطعهء مولانا عبد الرزاق گيلانى به ميرزا محمد سعيد حكيم مشهور به حكيم كوچك اى جوهري كه در ته اين هشت نه بساط * چشم خرد نديده چو تو يك در خوشاب مينائى سپهر ز خمخانهء عقول * آورده كم به نشأ طبيعت دگر شراب چرخ از بياض صبح به عمر دراز خويش * بيت بلند طبع ترا كرده انتخاب هم جوهرت منزّه از آلايش عرض * هم گوهرت يگانهتر از لعل آفتاب چون حسن سرفرازى وچون عشق دلنواز * اى برده هم ز حسن وهم از عشق آب وتاب بقراط را ز شرم تو ، چون دم زنى ز طب * در خاك نبض مرده درآيد به اضطراب بيمار را كه از تو سؤال دوا كند * بهر شفا بس است همان شربت جواب گر گويمت مسيح چه جاى تعجب است * شيب زمانه را به نفس كردهاى شباب اى طبع ذو فنون تو مجموعهء كمال * وى نام سربلند تو سردفتر خطاب اى آنكه در مدارج دانش فزودهاى * در هر فنى به صاحب فن صد هزار باب خونين دل مرا كه به حسرت طپيده است * چون قطرهاى چكيده ز درياى اضطراب بي التفاتيت به زبان داد شكوهاى * كز شرم گشته رشتهء جان محو پيچ وتاب بارى ، اگرنه موجب رنجش شود ، كنم * تقرير آن ، بر روش طعن يا عتاب اما به جان طبع نزاكت سرشت تو * كانصاف رو نه پيچد از جادهء صواب بوى ستم ز دود دلم مىتوان شنيد * ز آتش كند تظلم دود دل كباب نازكدلى ، از آن كنم از درد نالهاى * نازكتر وحزينتر از نغمهء رباب نخلى كه من به شيرهء جان پروريدهام * زهرم چرا به لب نچكاند چو زهر ناب شاخى كه شبنم گلش از أشك بلبل است * آخر چرا نگردد سيخى بر اين كباب شمعى كه رخ ز دامن پروانه برفروخت * پروانه را چرا نشود خانه زو خراب من كردهام ، كهشاهد معنى به كأم تو است * برداشت است دست من اين گوشهء نقاب من كردهام ، كه بيخود صد رنگ بادهام * اكنون اگر مرا نشناسى چه اضطراب من ساقى وتو مىفكنى مشك در قدح * من مانى وتو نقش چنين مىزنى بر آب وقتي كه بود در كف من هم عنان ، گذشت * اكنون منم پياده وپاى تو در ركاب گر از حقوق خدمت ديرينه تن زنم * بارى چه شد محبت بىحد وبىحساب گفتى بريدهام طمع از استفادهاش * خم را چه غم كه شيشه نخواهد ازو شراب منع كسى ز من پى ناموس تازه است * رنگ رخى كه بايدش از آيينهء حجاب شكر خدا كه پردهء ناموس عالمي است * دامان خواهشم كه نيالوده هم به آب